سعید سان
درباره ايكيو واقعي/ ايكيو ربطي به آيكيو ندارد/ احسان رضايي/ايكيو به استاد گفت: «من آمدهام تا راهب ذن بشوم. اولين درس من چيست؟» استاد پرسيد «شام خوردهاي؟» گفت «بله.» استاد گفت: «پس ظرفت را بشور.» اين، يك حكايت معروف در ادبيات ژاپن است. ايكيو (1394 تا 1481)، يكي از معروفترين چهرهها در ذن است. او را مبتكر يكي از دو فرقة اصلي ذن ميدانند. او كسي بود كه ورود زنها به معابد ذن را آزاد كرد و «جشن چاي» ژاپني هم به او منسوب است./ادامه...
http://www.saeedsun.com/view/post:58645
سعید سان
کارتون ايكيوسان/سعيد جعفريان/برادر كوچكترم را به سلماني بردند و به علت مرموزي موهاي بلند و لَخت و قشنگش را از ته زدند! طفلك از سلماني تا خانهمان، كوچه را از اشكهايش خيس كرده بود. به خانه كه رسيد سلام هم نكرد، افتاد روي تختش و شروع كرد به گريه كردن. مادرم طاقت نيارود، رفت توي اتاق و گفت: «بابا گريه نداره، كلي هم خوشگل شدي، شدي عين ايكيوسان.»
http://www.up.saeedsun.com/uploads/1283373556.zip
سعید سان
کارتون گامبا/گامبا و هفت موش كوچولو كه ميخواستند دريا را ببينيد /دريا. گانبا و بوبو ميخواستند به آن جا بروند، به دريا، جايي كه خط افق، آن آبيِ رؤيايي را از سفيدي بالاي سرش جدا ميكرد. دوروتي، دوباره آمده بود. همان دختر كوچولوي «جادوگر شهر اُز» گانبا دوروتي، جديد بود و بوبو كوچولو، يك جانشين درست و حسابي براي سگ دوروتي. مترسك و آدم آهني و شير هم مثل دوروتي آرزويي داشتند، ميخواستند به چيزي برسند و براي رسيدن به آن بايد تا شهر اُز را پياده گز ميكردند. وضعيت گانبا و بوبو و شش موش كوچولوي ديگر هم چيزي شبيه آن بود، يويشوي فروشنده، چوتاي آسيبديده و زخمي، گاكوشاي دانشمند، ايكاساماي غرغرو و آن موش دكتر و آن يكي موش دائمالخمر هم ميخواستند به جايي بروند، به شهري، چيزي شبيه شهر اُز، شهري وسط دريا به اسم «يوممي گاجيما».
سعید سان
بامزي قويترين خرس دنيا! سعيد جعفريان /كارتونهاي شبكه يك هميشة خدا از شبكه دوييها سرتر بودند! آن موقعها كافي بود تا بعدازظهري باشيد و دم غروب از مدرسه تعطيل شويد. لجتان در ميآمد، نصف كارتونهاي كانال يك را از دست ميداديد، در عوض بايد كارتونهاي شبكة دو را ميديديد كه همهشان پر از غم و غصه و مادر گمشده و هزار راه نرفته بود! اوج كلكل شبكهها در آن موقع، روز جمعه بود. موقعي كه شبكه2 با كارتونهاي صبحش و شبكة1 با كارتونهاي ساعت دو خودش همه چيز را روي داريه ميريختند! (برنامه شبكة يك جمعهها استثنا از ساعت2 شروع ميشد!) و آنجا بود كه توي اين جنگ نهايي شبكه يك قافيه را به يك خرس قوي و بامزه و دار و دستهاش بدجوري ميباخت! «بامزي، قويترين خرس دنيا»./ادامه در کامنت...
http://www.bamse.net/
سعید سان
کارتون سايمون/نويد غضنفري/سايمون، پسر بچهاي است با موهاي چتري و عينکِ درشت و گرد. پيراهن آستين کوتاه و کراوات و شلوارک تميز و مرتباش، زودتر از فرم ظاهري خانهها و شهر ميگويد که سايمون اهل لندن است. بيشتر موقعها صبح زود از لاي درِ خانه نگاهي به پيادهروِ خلوت مياندازد و بعد هم به طرف حصارک اسرارآميز نزديک خانهشان قدم ميزند. از نردبان حصارک که بالا ميرود، قصه شروع ميشود و ناگهان خودش را در سرزمين نقاشيهاي سادهاي که شب قبل، با گچ روي تخته سياهِ شگفتانگيزِ اتاقش کشيده ميبيند، با اين تفاوت که نقاشيها با اندازة واقعيشان جان گرفتهاند. گاهي که در سرزمين نقاشيها اتفاقي عجيب و غريب ميافتد، هنري (اولين نقاشي سايمون و بهترين دوستش) يا افراد ديگر سرزمين، روي حصارک چوبي ميآيند تا به سايمون خبر بدهند./ادامه مطب...
http://www.up.saeedsun.com/uploads/1281052458.zip
سعید سان
کارتون بهترين داستانهاي دنيا/آقا شيره وارد كادر ميشود، پاچههاي كلفت و قيافة خفنش آدم را ميترساند، اخم كرده است و آرام ميغرد. يكهو يك آهنگ مسخره شروع به نواختن ميكند، آقا شيره نميتواند جلوي حركت دمش را بگيرد. اسم كارتون بالا ميآيد، شير با دمش عين برف پاككن اسم را پاك ميكند، اين كار اختياري نبوده. براي همين عين گاگولها به دوربين نگاه ميكند و عين چي متعجب است. شرمنده ميشود و به اين طرف و آن طرف نگاه ميكند. نكند كسي ديده باشد! اما كارگردان بدجنس، آقا شيره را بيشتر اذيت ميكند، همراه با آن آهنگ شاد و شنگول، شير بنده خدا عينهو باربا پاپا تبديل به n تا حيوان مختلف ميشود؛ سگ، گنجشك و بز... و در نقطة اوج آهنگ تبديل به قورباغه ميشود و قور قور ميكند و جَلدي ميپرد توي رودخانه. خودش هم انگار با اين تيريپ حال كرده و كلا شاد شاد است! /فایل با حجم 974 کیلوبات و حاوی 16 عکس کوچک از کارتون/ادامه متن رو در کامنت مطلب پیگیری کنید..
http://www.up.saeedsun.com/uploads/1280873666.zip
سعید سان
خوب امروز در حین جمع آوری مطلب برای گروه کارتون به یک وبلاگ خیلی خوبی برخوردم که حیفم اومد معرفیش نکنم... وبلاگ کارتون انیمیشن جناب پویان بخش کارتونش بیش از حد توجه من رو به خودش جلب کرد برای همین این وبلاگ رو در بخش کارتون معرفی میکنم.کارتونهای زیادی در این وبلاگ معرفی شده و به قولی تجدید خاطره شده.عکسها و مطالب و فایلهای ویدئویی و تیتراژ کارتونها در این وبلاگ برای مخاطب قرار داده شده. من که خودم خیلی از پیدا کردن وبلاگ کارتون انیمیشن جناب پویان خوشحال هستم.و صمیمانه به جناب پویان به خاطر سلیقه ی کارتونیش تبریک میگم.
http://pooyan-animation.blogfa.com/cat-3.aspx
سعید سان
کارتون قلعه هزار اردك/ در قلعه ای طی سالیان طولانی اردکهای خون آشامی زندگی میکردند که کارشان ترور و وحشت شهرهای حومه بود.اینطور بنظر میرسد که همه آنها بعد از مدتی بدلایل مختلف میمیرند و خدمتکارانی چون نانی و ایگور تصمیم به بوجود آوردن یک اردک خون آشام تازه میگیرند. برای اینکار باید قطره ای خون در آیین چوگانی مخصوص اینکار ریخته شود اما ایگور به اشتباه از سس گوجه فرنگی استفاده کرده و حاصلش یک اردک گیاه خوار میشود. آقای اصغر افضلی در این کارتون بجای داکولا حرف میزد و آهنگ این کارتون تا سالها درتیتراژهای مختلف برنامه ای کودک و نوجوان شبکه دو پخش میشد.راستی کسی آخر نفهمید که اون نانی بیچاره چرا از اول تا اخر کارتون دستش توی گچ بود؟یکی از کارتون های که خیلی دوستش دارم همین کارتون بود...
http://en.wikipedia.org/wiki/Count_Duckula
سعید سان
چند تا پسربچۀ قد کوتاه و کلاه به سر بودند که هميشه بين آگهيهاي تلويزيون پيدايشان ميشد و ميآمدند و توي سر و کلۀ هم ميزدند و ميرفتند. همين. اين حضور، کوتاه اما خيلي بهيادماندني بود. (حالا که دارم مينويسم، به اين هم فکر ميکنم که همين قضيۀ حضور کوتاه و بهيادماندني چقدر غبطهبرانگيز است!) بين بچههاي مدرسه، زياد پيش ميآمد که شوخيهاي اين آدم کوچولوها را تعريف و حتي تقليد بکنيم. دو سه تا مغازه را هم در تهران يادم هست که در تابلوي تبليغاتيشان از تصوير اين شخصيتهاي کارتوني استفاده کرده بودند. با اين حال تا وقتي که مجله «فيلم» در شمارۀ نوروزي سال 71، دربارۀ اين کارتون ننوشته بود (و همين، يکي از جذابيتهاي آن شمارۀ «فيلم» بود) هنوز اسم و مشخصات کارتون را کسي درست نميشناخت و موقع تعريف ماجراي کارتونها، از تعريفهاي کلي استفاده ميکرديم که مثلا «اون پسربچهها که نشون ميده کلاه سرشونه...» /ادامه در نظرات مطلب...
http://www.up.saeedsun.com/uploads/1280587035.zip
سعید سان
کارتون دایناها/این کارتون که با نام اصلی Diplodos می باشد که یک کارتون فرانسوی زبان می باشد که از سال 1987 تا سال 1988 پخش می شده است. ما بیشتر شخصیت های این کارتون را با عنوان داینا قیچی و داینا منگنه و ... می شناسیم.
http://en.wikipedia.org/wiki/Diplodos
Diplodos.zip · 209KB
ايكيو در اصل پسر يك امپراتور بود كه در دورة حكومت شوگونها كه حكومت را از دست امپراتورها خارج كردند، مادرش مجبور شد به همسري يك شوگون برود و براي همين او را به معبد فرستاد. اين كودك ناخواسته، اما در معبد وضع خيلي خوبي داشت. او به زودي پيشرفت كرد. يك نقاش، شاعر، خوشنويس و استاد ذن شد. و در ژاپن امروز او را به عنوان يك شخصيت پرتلاش و نماد خستگيناپذيري و تلاش دوباره و دوباره و دوباره ميشناسند.
سپتامبر 1 2010, 12:09داستان زندگي ايكيو و افسانههاي پيرامون او، يكي از داستانهاي مورد علاقة مردم ژاپن است و تا به حال يك سريال و دو كارتون از آن تهيه شده. معروفترين اين كارتونها، هماني است كه خود ما هم ديدهايم. «ايكيو سان، راهب كوچك» محصول توئي و تهيه شده در فاصله سالهاي 1975 تا 1982. دليل طولاني بودن زمان ساخت اين مجموعه هم مشخص است. تعداد قسمتهاي ساخته شده براي اين كارتون، ركورددار تعداد اپيزودهاي يك مجموعة كارتوني در دنيا است: 298 قسمت. ايكيو سان، استاد اعظم، سامورايي شينسه، سايو جان، يايويي و پدرش آقاي چيكياويا و حاكم (كه در اصل ژاپني شوگون بوده) از همان قسمت اول مجموعه حضور داشتند و فقط شاگردهاي مدرسة آنكوكوچي تغيير ميكردند. فقط بخش كمي از معماهايي كه ايكيو سان در قسمتهاي مختلف اين كارتون حل ميكرد، متعلق به ايكيوي تاريخي هستند و سازندگان سريال، هر ايدهاي را كه از هر فرهنگي پيدا كردهاند تبديل به كارتون و اپيزود جديدي از مجموعه كردهاند. حتي ايدة تقسيم ارث امام علي(ع) ما هم در اين سريال بود. شيوة تفكر كردن ايكيو سان در اين كارتون، كه بعدها بين بچههاي ژاپني خيلي مورد تقليد قرار گرفت، تركيبي بود از حالت مجسمة بوداي متفكر (نحوة نشستن ايكيو در حال حل مسأله) و عادت بچگيهاي كارگردان (قسمت ماليدن دست خيس بر روي سر در ابتداي فكر كردن).